صبحدم پنجره ای باز شد از نو به سحر
پر تکان داد پرستو و پرید از قفس تنگ به در
و تنش را که هنوز
بوی شب بو میداد
و پر از تازگی باران بود
داد در دست نسیم
و به او گفت مرا با خود از این شهر ببر
.
.
به کجا ؟
به نمی دانم شهر !
به ندانم آباد !
به همان جا که هنوز عطر مادر دارد ،
به همان شهر که مانده است مرا ماترک از مال پدر
و نسیم ، بست چشمانش را
و تورا برد به آن دشت که در حاشیه اش
یک نفر تار به دست
غزل مرده بدم زنده شدم را می خواند
با همان لحن که مولانا داشت
با همان زیر و زبر
باغ نارنج هنوز
بوی حافظ می داد
عطر سعدی به هوا می بخشید
به همان شهر که هر کوزه آن
می طراود خیام ، می طراود عطار
به همان آبادی
که پر از فردوسی است
و هنوز لهجه مردم آن پارسی است
و همه ،
به همان لهجه زیبای دری
از شما می پرسند ،
تازه از راه رسیده چه خبر ؟
خوش گذشته است سفر ؟
و تو آرام تر از یک شبنم
می چکی بر تن خاک
و نسیم می برد بوی تو را شهر به شهر
آخرین لحظه تو زیبا باد
روی این خاک پر از در و گهر
همسفر ..........